لیزا ژاك در سال ۱۹۸۰ دخترك جوانی بود كه در دانشگاهی كه اوباما نیز در آن تحصیل می كرد عكاسی می خواند. این دخترك یك بار از اوبامای جوان خواست كه با ژستهای مختلف بایستد تا ژاك از او عكس بگیرد. اما لیزا كه در عكاسی توفیقی نیافت به روانشناسی روی آورد و دكترا گرفت تا سال ۲۰۰۵ كه به یكباره اوباما را در كسوت سناتور دید. و چندی است كه آن عكسها را از انباری خانه اش بیرون آورده و در معرض دید عموم قرار داده است.

بقیه عسکها در ادامه مطلب...

نامه ای عاشقانه ولی تبلیغاتی...!!!
این نامه رو کسی نوشته که صبح تا شب جلوی تلویزیون بوده وتنها سرگرمیش هم این بوده که بشینه و تبلیغات قشنگ تلویزیون رو از اول تا آخر نگاه کنه .خودتون بخونین عاقبت چنین آدمی چی می شه؟!!!
سلام، سلامی که گرمای آن از مهیاگاز و کیفیت سینجرگاز و نوع آوری نیک کالا با ضمانت 5 ساله امیدوارم صمیمانه بوسه مرا پذیرا باشی و آنرا با چسب دوقلوی 5 دقیقه ای جلاسنج به لبانت بچسبانی. امشب با تمام غمهایم کنار مهیا گاز نشسته ام و با خودکار بل این نامه را می نویسم زیرا این نام نیک است که می ماند، هنگامی که از من جدا شدی و آن نگاه سرد را از من گذراندی این فقط ضد یخ کاسپین بود که پیکر یخ زده ام را آب کرد و این بیمه آسیا و ایران بود که آسایشم را فراهم کرد، همانطورکه نیاز امروز پشتوانه فردا است باید اعتراف کنم که نگاهت اثر عجیبی بر کاست دنا و طه بر جا گذاشته. دلم می خواهد بر قله بینالود سفر کنیم و در لابلای کوه های سر به فلک کشیده بهانه نمکی بخوریم. بیا تا راه سخت و طاقت فرسای زندگی را با پژو پرشیای جدید که افتخار ملی است آغاز کنیم و با روغن ترمزهای سپهر و فومن شیمی آسوده خاطر سفر کنیم. بیا تا پیچهای زندگی را با ابزار مهدی باز کنیم و عشقمان را با ساختمان از پیش ساخته شده ی بانک مسکن بهتر آغاز کنیم و سقفش را ایزوگام شرق کنیم. و آن را با کاغذ دیواری نائین زینت دهیم و مانند خانه سبز همه اش را سبز کنیم و اتاقهایش را با فرش محتشم کاشان و ستاره کویر یزد رنگین کمان کنیم.
بیا تا دلهای سوخته مان را با کرم ضد آفتاب ب ب ک مرهم بگذاریم، بیا روزهایمان را با خمیر دندان داروگر 2 که حاوی فلوراید است آغاز کنیم و عشقمان را با صدای بلند از دل دوو پخش جدید پارس پخش کنیم و اشکمان را با دستمال کاغذی نرمه پاک کنیم.بیا تا دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد!!!
مثلا یکیش اینه که آدم لازم داره گاهی بشینه، برای خودش زمان بذاره و فقط فکر کنه. خیلی وقتا صدای بقیه باعث میشه نتونی صدای خودت رو بشنوی، و تازه وقتی از جمع برمیگردی و تنها میشیه که صدای فکرت بلند میشه و بهت یه سری چیزا رو میگه و میشینین با همدیگه، خودت و ذهنت حرف میزنین و تحلیل میکنین و نتیجه میگیرین.
دیگه اینکه خیلی کارای کوچولو موچولو هست، که خب شاید همینطوری تک تک اهمیت زیادی نداشته باشن، بعد تو پروسه انجام دادن کارا، میذاریشون رده های پایین تر و همینطوری کارای دیگه رو انجام میدی و پا میشی و میخوری و حرف مفت میزنی و میخوابی و هیچ وقت به اون کار خورده کوچولوه نمیرسی در حالی که تمام مدت همون جا بوده منتظر رسیدن نوبتش. بعد آخر سر برمیگردی میبینی که هنوز هست، میگی خب امروز وقت نکردم. باشه برای بعد.
وقتی به یکی گفتم فلان کارو نکردم چون وقت نشد برگشت بهم گفت:
Bullshit! You have all the time in the world, there is no such thing as I didn't have time
بعد اینکه آدم از یه جا به بعد باید تکلیف خودش رو با خیلی چیزا روشن کنه، اینکه ببینه چی وقت تلف کردنه، چی در جهت بهتر کردن خودش و اوضاع خودش و زندگیشه، چی خوشحالش میکنه، چی عصبیش میکنه و چی غمگینش. بعد یکی یکی بیخودی ها رو بریزه دور، خوبا رو اضافه کنه و سعی کنه همیشه خوشحال تر باشه.
من نمونه عالی نقض این جریانم البته. مثلا میدونم ورزش حالم رو خوب میکنه، و از طرفی هنوز کار پیدا نکردم و پول ندارم. بعد اولین چیزی که به فکرم میرسه چیه؟ عضویت بدنسازی رو کنسل کنم، و بعد لابد بشینم خونه و لابد بستنی و چیپس ماست بخورم. البته نکردم این کارو!
آهان، بعد یه سری قانونهای کلی زندگی هست که خیلی ریزن، و خیلی به چشم نمیان ولی تفاوتی که تو زندگی ایجاد میکنن از زمینه تا آسمون. مثلا همیشه مینالیم از بد شانسی و بد موقعیتی و این جور چیزا. ولی خب، یه نکته مهم اینه که شانس، بیشتر ساختنیه، هر چقدر خودت بیشتر بجنبی و این ور اون ور بری و آدم بیشتر ببینی و تو موقعیتهای مختلف قرار بدی، شانس خودت رو زیاد میکنی. حالا هی بشین یه گوشه بگو من شانس ندارم.
بعد حالا همه اینا رو که دونستنی بازم فایده نداره. یه سری مهارتهای خورد خورد دیگه هم هست، که همه داریم ولی استفاده نمیکنیم ازشون. چون یا خبر نداریم از وجودشون، یا اینکه تنبل تر از اونیم که فعالشون کنیم.
خلاصه اینکه انقدر بعضی چیزا بدیهی یا فسقلیاند و به چشم نمیان که آدم از کنارشون راحت میگذره و بعد میشینه میگه چرا پس نشد که بشه. خب به خاطر خنگی خودته دیگه عزیز دلم! پاشو! نخواب! کم بخور، کم چت کن! کاش میشد یه ویکی باز کرد از این مهارت ها و نکتههای ظریف که هر کی هر چی به ذهنش میرسید که میتونه با بقیه شریک شه رو توش مینوشت. همه یاد میگرفتیم بلکه بالاخره به یه جایی میرسید
یه سری نقل قولهایی که جدیدن شنیدم و دوست دارم:
حسن کچل: تو شاعری یا تاجر؟
شاعر: شاعر و تاجر که با هم فرق نداره، تاجر ورشکسته شاعر میشه، شاعر پولدار میره تاجر میشه
فیلم حسن کچل
قاضی: شما شاعرا چرا انقدر به دیوانه ها علاقمندید؟
سروانتس: ما نقاط اشتراک زیادی داریم
قاضی: ادم باید با زندگی، همونطوری که هست کنار بیاد
سروانتس:من چهل سال زندگی کردم و زندگی رو، همونطور که هست دیدم. درد، بدبختی، ظلم، ... وقتی خود زندگی احمقانه است، دیوانگی کجاست؟ شاید خیلی واقع گرا بودن دیوانگیه، یا رها کردن رویا ها، این دیوانگیه. شاید زیادی عاقل بودن دیوانگیه، و از همه دیوانه تر، اونیه که دنیا رو همونطوری که هست میبینه، نه اونطوری که باید باشه.
نمایشنامه «مرد اهل مانچا» بر اساس داستان دون کیشوت و نویسنده اش سروانتس
در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است روحی جاودان به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه هایی سخن میگوید که میفهمی ولی نمیتوانی وصف کنی.
بخشی از کتاب «تئوری آسمان ها» نقل شده در در کتاب «تنهایی پرهیاهو»
هر جا هستی، با هر چی که داری، کاری که از دستت برمیاد بکن.
Do what you can, with what you have, where you are
تئودور روزولت
تغییری باش که میخوای تو دنیا ببینی
Be the change you want to see in the world
گاندی
تابلوی احمدی نژاد


در اوقات بیکاری مشغول باشید
